مامان و بابا
تقریبا یه هفته ای میشه که هیچی نخوندم و افتادم و دائم بالا بودم تا تنها نباشن...
گاهی که به دستاشون نگاه میکنم توی دلم یه چیزی فرو می ریزه....
نمی دونم وقتی ما به اون سن برسیم کسی هست که اینجوری نگرانمون باشه...
کسی هست که اینجوری نفسش به نفسمون بند باشه؟
خدایا توی این روزا بیشتر ازت می خوام که کارم درست بشه و مشهد بمونم...
بمونم تا باز بتونم رو پا کنمشون...
خدایا هزاران بار شکرت برای هرچیزی که دادی و قدر ندونستم و اون چه ندادی و گله و شکایت کردم ولی می دونم که قطعا حکمتی توش بوده....
خدایا هزاران بار شکرت....