مامان و بابا

این روزا مامان و بابا زیاد حال خوبی ندارن....

تقریبا یه هفته ای میشه که هیچی نخوندم و افتادم و دائم بالا بودم تا تنها نباشن...

گاهی که به دستاشون نگاه میکنم توی دلم یه چیزی فرو می ریزه....

نمی دونم وقتی ما به اون سن برسیم کسی هست که اینجوری نگرانمون باشه...

کسی هست که اینجوری نفسش به نفسمون بند باشه؟

خدایا توی این روزا بیشتر ازت می خوام که کارم درست بشه و مشهد بمونم...

بمونم تا باز بتونم رو پا کنمشون...

خدایا هزاران بار شکرت برای هرچیزی که دادی و قدر ندونستم و اون چه ندادی و گله و شکایت کردم ولی می دونم که قطعا حکمتی توش بوده....

خدایا هزاران بار شکرت....

30ام بهمن ماه

سی ام بهمن تاریخ پیمان عقد من و همسری می باشد....

همش دعا می کنم زودتر تکلیف مصاحبه به خیر و خوشی تموم بشه تا بتونم برای اون روز جشن بگیرم...

امسال باید پیش همسری باشم...

استرس های قبل مصاحبه به طور کل مخمو از کار انداخته و هنوز تصمیم نگرقتم هدیه برای جان جانان چی بخرم....!!!!!!!!

شما پیشنهاد خاصی ندارین؟

خدایا کمکمون کن با دل خوش امسال و سالهای بعدی رو جشن بگیریم.....