دلتنگي....پدربزرگ

هميشه برام سوال بود چرا چشمات يه برقي داره؟

انگار هميشه خيس باشه ولي خيس نبود،يه برقي توش بود ك خوشم ميومد خيره بشم بهش...

بعد از اينكه رفتي وقتي با خودم خلوت ميكردم دلتنگت ميشدم و با خودم ميگفتم ديگه نيستي تا قصه عاشقيتو بگي و از خاطراتت و من با شوق خيره شم تو برق چشات...

............................................

امروز كه داشتم عكسارو نگاه ميكردم يهو ديدم ...

حتي تو عكس هم برق داره چشمات...

دلتنگت شدم بازم...

#پدربزرگ

#دلتنگي

 

انتظار...

این روزا مدام قر و قور میان...

یه روز میگن مجوزا صادر نشده برای شروع به کار یه روز دیگه میگن تاییدیه ها هنوز نیومده...

دیروز تماس گرفتم و گفتن توی مهرماه شروع دوره کار اموزی خواهد بود...

به امید روزای خوب...

مامان و بابا رفتن کربلا و من و همسری تنها هستیم...

کمی دلخورم از همسری ولی تا حدی امروز از دلم در اورد...

دوره کاراموزی خیلی به من دوره...

خدا به خیر بگذرونه...