خسته ام...

اينقد كوزت بودم اين روزا كه حسابي خسته شدم و كمر و پا نمونده برام...

خونه تقريبا چيده شده فقط كمد ها مونده و خريد كمبودها...

مبل و تخت هم هنو نخريدم...

ديشب خواب نوزاد ديدم....

تعبيرش!!؟

خيره انشاالله...

خدايا تا وقتي تو رو دارم غمي ندارم...شكرت❤️

تعطيل رسمي...

فردا تعطيله و قراره برم خونه رو تميز كنم و پرده نصب كنم و ....

پسفردا هم كه شيفت حرممه....

خدايا ممنون بابت همه چي...

گزارش نوشت...

يكي از مشكلات پروژه حل شد و الان فقط مونده مانيتورينگ...

اينم بايد تا اخر هفته تموم شه ...

ميدونم بهترين اتفاق رقم ميخوره...

امروز وسايل رسيد و برديم تو خونه،بعدشم رفتيم پرده خريديم و داديم بدوزن....

قرار شد سه شنبه تحويلمون بدن...

خدايا شكرت هزاران بار...

دل تنگ اينجام...

صبح تا ١٥ سركارم و ١٦ ميرسم خونه يه استراحت كوتاه و بعدم ميرم واسه چيدن وسايل....

خيلي سرم شلوغه و وقتي ميام جنازه ميشم...

وسايل فردا از اصفهان ميرسه....

خدا به سلامتي بياد و چيده بشه خونه و بتونم مستقل بشم...

يه ليست برداشتم و كمبودهامو بادداشت كردم....

كلي وسيله كم دارم....

ولي نمه نمه ميخرم همشونو....

سر كار هم پروژه جواب ميگيره شك ندارم....

خدايا شكرت....

سفره قلم كاري....

دوتا سفره قلم كاري خريدم از اصفهان...

خيلي نازه...

كاش بتونم زودتر مبل بگيرم خيلي ذوقشودارم...

رفتم سيمكارت گرفتم بايد برا دايي ثبت نام ماشين كنم....

اون روزي رو ميبينم كه اينقدر اوضاع خوب شده كه  غم قسط و چك و وسيله ندارم...

خدايا شكرت بابت همه چي....

اقاي پدر

بابا نه تومن واريز كرد كه دل اشوب نباشم....

قرضه ولي خدايا شكرت كه ادمايي هستن كه حواسشون بهمون هست....

گرچه ميشه با اين مبلغ مبل بخرم اما تصميم گرفتم جاي چك پر بشه مبل كمي ديرتر هم بشه اتفاقي نميفته...

شب باغ بوديم اما برادر همسري و جاري جان دير امدند...

مادرخانومي حرص ميخورد و اخرش گفتنكباب بزنيد دير شد هم چه كنيم تا صبح نميتونيم منتظر بمونيم....

اما خوب به موقع رسيدن خداروشكر ...

حسم ميگه حال دل برادر همسري خوب نيست اما نميدونم چرا...

كاش كمكي از دستم برميومد...

خدايا بابت اين دور هم بودنا....

بابت اين غر شنيدنا شكرت...

هزاران بار شكر...

خخريد..

ديروز ميز تي وي خريدم و امروز دو صندلي اپني....

قشنگ بود فقط اميدوارم به خوبي بتونم ببرمش مشهد....

مبل هم ديديم اما بودجه نيست...

كاش همسري بتونه زودتر اوضاع رو سر و سامون بده...

امشب هم ميريم باغ و قراره دور هم باشيم....

و اما ديشب...

ديشب مادر همسري از داروخونه چسب گرفت و به كمرم چسبوند و حمد شفا خوند تا زودتر كمر دردم خوب بشه...

نميدونم چرا اينقدر دلم روشنه....

خدايا هزاران مرتبه شكرت...