سفر...

مامان و بابا فردا ميرن سفر پيش پدربزرگ....

مامان خيلي دوس داشت بره ولي بابا راضي نميشد،بعداظهر كه مامان نبود با بابا حرف زدم و راضيش كردم ببره مامانو...

اونم خيلي راحت قبول كرد و گفت باشه....

يهو پريدم تو بغلش و بوسيدمش....

شب هم موقع خدافظي بغلش كردم و ازش تشكر كردم....

خدايا سايه اشون رو سرمون باشه هميشه،و سالم و سرحال باشن....

خدايا شكرت برا خيلي چيزا....سلامتي،پدر و مادر........

فقط ميتونم بگم هزاران بار شكرت

جلسه روز شنبه....

جلسه امروز كنسل شد و افتاد براي شنبه....

بايد ي گزارش كاري تدوين كنم و همراه خودم ببرم...

خواهري استخدامي قبول شده و تو هفته بعدي ميره برا مصاحبه...

خدايا مرسي كه هواشو داري....

مرسي ك هوامو داري...

هزاربار شكرت❤️

محصول جديد...

امروز يه محصول جديد در دنياي اي تي يافتم ....

احتمالا ب كار پروژه ام خواهد امد....

اخر هفته جلسه داريم و بايد گزارش كاري تا ب اينجا را تحويل بدم....

خدايا ممنون كه هوامو داري و همه چي خوب پيش ميره....

مرسي ك هستي....

خداروشكر بابت تموم اين تجربه هاي جديد ....

زندگي ادامه داره....با همه سختياش

روزاي سخت و پر ازاسترسي رو ميگذرونم....

دلم ميخواد زودتر ثابت بشم و اين وضعيت تموم بشه....

خدايا خودت ميبيني همه ي زحماتمو.....مطمئنم بي نتيجه نميزاريشون❤️

ايمان دارم بعد سختي اسوني در راهه...

خدايا راهو برام روشن و هموار بفرما🙏

ايمان دارم كه اين روزا به خوبي  و خوشي تموم خواهد شد....فقط تو ميدوني اين روزا چقدر حجم كار  و استرس بالاست ...

وقتي تو با مني غمي ندارم....

شكرت براي داشتنت❤️

شلوغ و پلوغ

روز شلوغي بود از صبح تا ٣ سركار بودم و بعد از اونم اومدم خونه و مامان روضه داشت....

تا ٧ مراسم طول كشيد بعدشم همه كمك كرديم براي بساط اش فردا...

كلي كار بايد انجام بدم و وقت هم ندارم...

فردا هم روز اخر مراسم و اش و ...هست

خدايا كمكم كن بتونم هندلش كنم...

خدايا شكرت بابت همه چي....

انشاالله بعد از اين سه ماه كه قرارداد اصلي رو بستم نذرمو ادا ميكنم...

خودت كمكم كن بتونم نذرمو ادا كنم زودتر

سرم حسابي شلوغه....

پروژه داره پيش ميره و منم حسابي درگيرم....

تقريبا دوماه فرصت دارم و بايد خيلي زود جمع و جورش كنم....

امروز صبح سركار خيلي دلدرد داشتم و طاقت نداشتم....

همسري اومد دنبالم(خدا خيرش بده) اخه هنوز كاراي سرويسمون اوكي نشده...

كاراي بيمه رو هم انجام دادم  و قرار دادم امضا كردم.....

انشاالله بعد از اين سه ماه قرارداد اصلي رو امضا بزنم و پست سازمانيم مشخص بشه....

روضه هاي مامان از شنبه شروع شده و من بيشترتر درگيرم.....

ممنونم از همه دوستاني ك ب يادم هستن.....

ميخونمتون🌹

امروز....

صبح زود بيدار شدم با انرژي و رفتم يه صبحونه مشت درست كردم باا همسري بخورم....

تصميم داشتم بعد صبحونه بچسبم به درس و پروژه....

اما همسري حالش خوب نبود....

هم دندونش عفونت كرده هم سرماخورده...

زنگ زدم ب دندونپزشكي كه خودم واسه دندونام رفتم و مادر و خواهريا هم همينطور ولي گفت تا سه شنبه وقت ندارم....

خلاصه مجبور شد تحمل كنه ...

كلا امروز ب پرستاري كردن گذشت....وقتي حالش خوب نيست منم بي تاب ميشم....

هي ب من ميگفت تو برو سر پروژه ات اما اصلا تمركز نداشتم و تصميم گرفتم امروز پروژه رو بيخيال بشم....

فردا بيشتر وقت ميزارم...خدايا خودت كمك كن همه چي خوب پيش بره....

همسريبهتربشه...

پروژه ب خيربگذره....

خواهري ميگه اگه بهتر شد ميخوام فردا ظهر همه رو نهار مهممون كنم به مناسبت اولين حقوقي كه گرتم....

خدايا بابت همه نعمت هات شكرت ولي بابت سلامتي هزاران باااااار شكرتر