سفر...
مامان و بابا فردا ميرن سفر پيش پدربزرگ....
مامان خيلي دوس داشت بره ولي بابا راضي نميشد،بعداظهر كه مامان نبود با بابا حرف زدم و راضيش كردم ببره مامانو...
اونم خيلي راحت قبول كرد و گفت باشه....
يهو پريدم تو بغلش و بوسيدمش....
شب هم موقع خدافظي بغلش كردم و ازش تشكر كردم....
خدايا سايه اشون رو سرمون باشه هميشه،و سالم و سرحال باشن....
خدايا شكرت برا خيلي چيزا....سلامتي،پدر و مادر........
فقط ميتونم بگم هزاران بار شكرت