اومديم خونه…

اين روزا خيلي كمتر وقت ميكنم بنويسم تموم زمانمو بچه ها پر كردن....

بالاخره اومديم مشهد...بعد از شش ماه كه پيش خانواده همسر بوديم اومديم سر خونه و زندگيمون و خيلي خيلي سخته....

تقريبا يه ماه و نيم ديگه هم بايد برم سر كار و ...

خدايا شكرت....

فندوق مامان…

امروز براي اولين بار فندق خانومم گفت بابا و دد.....

خيلي ذوق كردم...

خيلي....

دلم ميخواد وقتي بزرگتر شدن اثري از اين بيماري منحوس نباشه ديگه و با عشق همه رو بغل بگيريم....

خدايا شكرت كه هستي...

شكرت...