درس و درس و درس...
امروز كلا به خوندن و سرچ گذشت...
اميدوارم فردا ب خير بگذره.تا ١٥سركارم بعدم بايد بيام زود تيپ شب يلدامو رديف كنم كه امروز هيچ كاريبراش نكردم...
فردا شب مهموني داريم خداكنه امتحنو خوب بدم تا انرژي داشته باشم
امروز كلا به خوندن و سرچ گذشت...
اميدوارم فردا ب خير بگذره.تا ١٥سركارم بعدم بايد بيام زود تيپ شب يلدامو رديف كنم كه امروز هيچ كاريبراش نكردم...
فردا شب مهموني داريم خداكنه امتحنو خوب بدم تا انرژي داشته باشم
امروز از صبح كمي مطالعه كردم برنامه استراتژيك و چشم انداز شركت و .....
بعداظهر هم خواهري اومد و كلا به گپ و گفت گذشت....
بعد از اينكه رفتن هم يه صفايي به ابروهام دادم كه فردا ديگه درگيرش نباشم....
ففط فردا وقت دارم برا امادگي امتحان روز شنبه....
قراره شنبه يه پيش ازمون داشته باشيم قبل از شروع دوره.....
برم بخوابم كه فردا كلي كار دارم.....
طبق معمول صبح با همسري رفتم به هتلي كه قرار بود همايش اونجا برگزار بشه،.....
در ورودي سالن نفري يه كيف و يه كارت شناسايي دادن بهمون و ازمون خواستن بندازيم گردنمون...
با اكثر مديران و مدير عامل اشنا شديم و هركدوم جدا جدا صحبت كردن و برنامه ي دوره رو بهمون توضيح دادن و قرار شد از شنبه ب طور رسمي دوره شروع ب كارمون استارت بخوره.....
اخر همايش هم نهار و باي باي....
قرار شد شش ماه اول مدام ارزيابي بشيم و عملكردمون زير نظرشون باشه...
مديرعامل هم گفت به سه نفر اولي كه نمره هاي بالاي دوره رو بگيرن پاداش خواهد داد....
خدايا كمكم كن از پسش بربيام....
من ميدونم كه ميتونم نفر اول بشم اگه تلاشمو بكنم البته...پاداش برام اهميت زيادي نداره اين باعث ميشن توي ذهن مديران خوب نقش ببندي و روت حساب باز كنن...
خدايا شكرت بابت امروز و هر روزم....
خدايا كمكم كن به خواسته هام برسم
صبح با همسر رفتم ستاد،تو راه باهم حرف زديم و قرار شد منتظرم بمونه تا مداركو تحويل بدم و برگردم...
امااااااا كارم از ٩ تا ١٣:٣٠ طول كشيد و طفلي دم در اداره منتظرم بود...
البته گوشيش و شارژر اوردهبود و در حال انجام كاراش بود ولي خوب راضي نشد بره و منتظرم موند كهخودش خيلي برام باارزش بود...
بهش گفتم بره خونه خودم ميام چون كارم طول ميكشه اما گفت با اين وضعيت پات نميتونم بزارم خودت بياي و خلاصه راضي نشد و موند...
و اما جلسه...
خيلي خوب بود تموم همكاراي نو ورود رو ديدم و با بعضيا اشنا و صميمي تر شدم....
ادماي بدي ب نظر نميان....
و اما سوابق كاري رو همه رو قبول كرد اما سابقه تدريس دانشگاه رو ايراد گرفت و گفت بايد بري دانشگاه و بگي توي گواهي ساعت هر درسي كه ارائه داديد رو اضافه كنن...
خلاصه بعد از اون با همسر رفتيم دانشگاه و درخواست دادم واسه گواهي سابقه كار با فرمت مورد نظر اما دكتر تشريف نداشتن و مجبور شدم بمونم واسه شنبه .....
خلاصه ساعت ١٤:٣٠رسيدم خونه ولي به قدري خسته بودم كه اصلا حوصله غذا خوردن هم نداشتم و پامم به قدري كه راه رفتم دردش بيشتر شده بود...
البته نسبت به صبح وگرنه الان نسبت به ديشب بهترم...
فردا هم جلسه معارفه هست و بايد برم يه ست خوب اماده كنم براش كه بپوشم...
خدايا شكرت بابت همه اين تجربه هاي جديد.....
داشتم واسه نهار عدس پلو درست ميكردم كه يهو از بالاي سينك در قابلمه پيركس زارت خورد روي پام...
از اون موقع ب بعد يكم ورم كرد و كبود شد ولي حسااااابي درد داره...
حالا جالب اينجاست فردا بايد مداركو ببرم اداره ولي اينقدر درد داره كه نميتونم بزارمش تو كفش...
چه كنم فردا؟
خدايا به خير بگذرون فردا رو...
امروز از صبح تا ظهر مداركي كه برا روز سه شنبه بايد اماده ميكردمو روبه راه كردم بعدم مامان خيلي اصرار داشت با هم بريم صندوق تا منم به اين گروه بپيوندم....
جو خوبي داشت و منم شرايط صندوق پرسيدمو قرار شد بهمن پول اوليه را پرداخت كنم و منم كم كم عضو صندوق بشم....
همسري كه اومد دنبالمون...
شرايطو براش توضيح دادم ولي گويا زياد راضي نيست....
اما قلقش دستمه...راضي ميشه😜
بعدشم هم اتاقي قديميم پيام داد كه مهموني شب يلدا دارن و مردده چي بپوشه...
خلاصه دو جين لباس تنش كرد و عكس گرفت فرستاد تا دست اخر راضي شد يكيو بپوشه....چرا ما خانوما اينقد حساسيم؟؟؟
خلاصه همچين دوست خوبي ام من😁
اين روزا زيادي سرم شلوغه ...فردا هم بايد تيپ رفتن به محل كارو اماده كنم...خودش پروسه ايه برا خودش
دلم ميخواد خيلي چيزارو بنويسم اما واقعا خسته ام....
خداي خوشگلم شكرت بابت امروز و تموم حالاي خوبم...
شكرت بابت همه چي....
امروز خيلي سخت و زود گذشت...
تا ٤صبح بيدار بودم تا همسري برسه و تا رسيد يه چاي اوردم باهم خورديم و يكم خوش و بش كرديم...
بعدم من اومدم پايين خوابيدم...
خواهري٦صبح ميره سر كار...صبح ساعت ٨يهو ديدم يكي كنارمه...اولش ترسيدم بعد ديدم همسريه...اومد بيدارم كرد و از دلم دراورد دلخوريامو..
رفتيم بالا صبحونه خورديم و همسري بايد ميرفت مهر شركتو ميداد تحويل حسابدار منم تو اين فاصله رفتم بانك و حسابمو بستم...(دارم حسابايي كه ازشون استفاده نميكنم ميبندم)
بعدم برگشتمو اومدم كمك مامي براي درست كردن نهار...البته من فقط سالاد درست كردم و سبزي پاك كردم بقيه كارا با مادرخانومي بود😜
بعد نهار هم كنار همسري دراز كشيدم و اصلا نفهميدم چطوري تو بغلش خوابم برد....يه خواب يه ربعه كه برام مثل چند ساعت بود و كلي انرژي گرفتم(وقتي اينجاست خيلي اروم ميشم از نظر رواني ولي شيطووووون)
بعدم با صداي زنگ در خونه از خواب بيدار شدم...بايد ترتيبي ميدادم تا خواهري با ح٣ صحبت كنه اومدم كاراي اونارو روبه راه كردم و ..خلاصه اينكه كم كم دارم خاموش ميشم بعد اين همه كار و بدو بدو كه يك هزارمشم ننوشتم اينجا...
دلم ميخواست پيش همسري باشم اما نشد...البته خواهري گفت من ميرم بالا شما بياين پايين بخوابين اما نخواستم خواهري معذب بشه ...
و اما بايد زود بخوابم و انرژي ذخيره كنم برا فردا...
فردا احتمالا ميريم باغ...مامان گوشت گذاشته بيرون ميخوايم كوببده بزنيم بر بدن،.....كوبيده همسر پز(همسري كباباش محشره و خانواده منم خيلي دوس دارن...)
و اما اين وسط كلي گفتيم و خنديديم و مسخره بازي دراورديم من و خواهريا و همسر خواهري....
خلاصه اينكه خداجونم شكرت بابت همه چي...حتي خستگيام...