منتظر تاریخ مصاحبه ام شدیدااااا....

خیلی خیلی این روزا منتظر تاریخ مصاحبه ام...

کاش زودتر بگذره و به خوبی تموم بشه...

خیلی امید بستم به مصاحبه...

خدایا من تموم تلاشمو براش میکنم و کردم ....نادیده نگیرشون...

خدایا شکرت...

پر از انگیزه..

امروز پرم از انگیزه و شادم که هدف دارم...

خدایا کمکم کن به اهدافم برسم ....

خدایا بابت همه چی شکرت...

یا امام رضا رهام نکن....غریب نمونم اقا جان...

من ِ خسته...!!!

ادما یه روزایی که بیش از توانشون صبر میکنن یهو تو اوج انرژی از درون خالی میشن...

 

شدم همون ادم که بمب انرژی هست برا همه ولی چون یه مدته طولانی همه چیو تو خودش ریخته و فقط گفته صبر کن و دوام بیار همه چی درست میشه .....و صبر کردی و صبر کردی و صبر کردی... و لبریز شدی از صبر..... انگاری از درون فرو ریخته...

یه مدت طولانی صبر کرده و تموم انگیزه و ... رو از دست داده برای ادامه راه...

میدونم خودم باید تو این راه به خودم کمک کنم...

خودم باید مشکلاتو پله کنم برا بالارفتن و...

همه اینارو میدونم ...

همین الانش راحت میتونم یه ادم خسته رو رفرش کنم...

به راحتی میتونم یه ادمی که منتظر مرگ نشسته رو سرحال بیارم اما خودم چی؟

با این خود لجباز و یه دنده..

با این خود بیقرار و تنها...

با این خودی که وقتی از خستگی وا میره دیگه یه کوه انرژی هم نمیتونه از جا بلندش کنه...

با این خود چه کنم؟

گاهی یه حرفایی رو اگه خودتم هزار بار به خودت بزنی فایده نداره...

یه ادم سومی باید باشه این وسط که تموم حرفایی که خودت از حفظی رو برات دوره کنه..

اما این ادم های سوم تو زندگی بعضیا وجود ندارن و تموم مدت رو با صبوری دوام اوردن....

از یه جایی به بعد دیگه حضور هزاران ادم سوم هم مهم نیست...تو عادت میکنی به بی انرژی بودن خودت...عادت میکنی به دلداری های خودت..

عادت میکنی به همه سردرد های مزمن...

عادت میکنی به همه تنهایی هات...

و سخت میتونی نفرهای سومی که روزای سخت فراموشت کردن و باهات نبودن رو به درون خودت راه بدی...دیگه حتی حوصله حرفاشونم نداری....

میشی مثل الان من....

میشی همین ادم خسته و گوشت تلخ...

میشی همین دخترک غرغرو و نازک نارنجی...

میشی همین نگار...

میشی همین من ِ خسته...!!!!!1

منتظر یه اتفاق خوبم...

خدایا این حجم از تنهایی منو خفه میکنه...

این حجم از انتظار و دودلی منو میکشه...

خودت بین همه ی این اتفاقای بد یه اتفاق خوب برام بزار کنار و داغ داغ رو کن...

امروز دنبال نکات + و - خودم میگشتم و به این نتیجه  رسیدم که من پر شدم از حجم سنگینی از صبر...

شاید این روزها حتی من ،من نیستم...

نگار تبدیل شده  به یه ادم صبور دائما منتظر...

فکر کنم دارم سرریز میشم...

لب ریز میشم...

این حجم از اتفاقای جور و واجور زندگیم امروز لب ریزم کرده..

داره تبدیلم میکنه به یه ادم خشن...

یه ادم صبور و خشن...

نمیدونم میتونی تصور کنی ادم صبوری که تبدیل به یه موجود خشن و عصبانی و زود جوش شده؟

تبدیل به ادمی شدم که شدیدا مقاومت میکنه در برابر تموم اتفاقات بد زندگیش و همیشه خندون و خوش نشون داده میشه اما یهو همه اشک هاشو با زدن یه داد سر همه ادمایی که براش با ارزشن میپاشه بیرون و بعدش لبریز میشه از خشم...

دارم از خودم،از این ادم صبور از خود راضی که گوشت تلخ شده متنفر میشم...

خدایا منتظر اتفاق خوبم...

شکر که اینجا رو دارم برا درد و دل...

خدایا شکرت...

انرژی

امروز یه دنیا انرژی دارم و می خوام بترکونم...

باید حسابی بخونم و خودمو بالا بکشم...

امروز روز خوبیه...

خدایا شکرت بابت همه چی....

دیشب عمه جان اومدن خونمون و زالو انداختن....

اولین باری بود که می دیدیم...خیلی حالب بود...

شکر

کمی دلهره دارم اما تصمیم گرفتم تموم تلاشمو بکنم برای موفقیت...

خدایا فقط تو شرایط منو میدونی...خودت کمکم کن...

شکرت بابت همه نعمت هات...

شکرت بابت اون چه ندادی و حکمتی توش بود...

شکرت بابت همه چی...

خودت کمکم کن...

پیش به سوی  موفقیت...