امروز دوشتبه نهم اردیبهشت....
همسری بلیط گرفت و همون شب یکشنبه رسیدیم مشهد..
قرار بود تشییع جنازه باشه فردا...
مسفقیم از فرودگاه رفتیم خونه آقاجون..
همه جمع بودن و دور تا دور نشسته بودن...
تا رسیدیم همه بلند شدن...
دونه دونه خودمو انداختم تو بغل همه و گریه کردم....
تموم بغض های روز قبلو ریختم بیرون...
اکثرا اومده بودن و بقیه هم تو راه بودن و تا اخر شب میرسیدن...
همه بودن فقط اصل کاری نبود...
چقدر خونه بی نور شده بود و دیگه صفا نداشت....
همیشه وقتی همه دور هم جمع میشدیم کلی خوش میگذشت و همیشه مراقب بودی که به همه خوش بگذره و درست از همه پذیرایی بشه ولی اینبار ....
صبح روز دوشنبه هم به خاک سپردیمت و اونروز غمگین ترین روز زندگیم بود...
همه جمع شده بودن و منی که همیشه از توی جمع گریه کردن متنفر بودم کنار خونه ی ابدیت نشسته بودم و بلند بلند زار میزدم...
خداحافظ بابا بزرگ مهربونم...
خداحافظ بابابزرگ مهربونم...
و از اون لحظه به بعد رو اصلا یادم نیست...