همسری....

 

خیلی دلم میخواست هنوز مشهد میموندم اما همسری اهواز تنها بود و دلش میخواست برگردم....

به خصوص اینکه ماه رمضون هم شروع شده بود و سختیاش دوبرابر بود برای همسر جان...

اومدم اهواز....

اومدم پیش همسری ولی دلم مشهده...

یا امام رضا کمک کن نتایج آزمون اوکی باشه و برای همیشه مشهدی بشم و بشم خادمت آقاجان.....

میدونم دعاهای پدربزرگم همراهمه همیشه....

روحت شاد پدربزرگ مهربونم....

مادربزرگ.....

چند سالی هست که آلزایمر داره... اکثر اتفاقا فقط چند لحظه یادشه و بعد خیلی زود فراموش میکنه....

ولی جالب اینجاست که  فوت آقاجونو اصلا یادش نمیره...

فقط روزای رفتن پدربزرگو فراموش میکنه و همیشه فکر میکنه امروز روز اول یا دومه...

مادربزرگ از اون خانمایی بوده که حتی یه روزم از همسرش دور نبوده و بعد از ماجرای آلزایمر پدربزرگم حسابی حواسش بهش بود...

هر کاری که باید انجام میشد از خوردن گرفته تا نماز و ... همه رو بهش یادداوری می کرده...

نبودش از همه سخت تر برای مادربزرگه...

خدارحمتت کنه...و روحت شاد...

روز خاکسپاری..

امروز دوشتبه نهم اردیبهشت....

همسری بلیط گرفت و همون شب یکشنبه رسیدیم مشهد..

قرار بود تشییع جنازه باشه فردا...

مسفقیم از فرودگاه رفتیم خونه آقاجون..

همه جمع بودن  و دور تا دور نشسته بودن...

تا رسیدیم همه بلند شدن...

دونه دونه خودمو انداختم تو بغل همه و گریه کردم....

تموم بغض های روز قبلو ریختم بیرون...

اکثرا اومده بودن و بقیه هم تو راه بودن و تا اخر شب میرسیدن...

همه بودن فقط اصل کاری نبود...

چقدر خونه بی نور شده بود و دیگه صفا نداشت....

همیشه وقتی همه دور هم جمع میشدیم کلی خوش میگذشت و همیشه مراقب بودی که به همه خوش بگذره و درست از همه پذیرایی بشه ولی اینبار ....

صبح روز دوشنبه هم به خاک سپردیمت و اونروز غمگین ترین روز زندگیم بود...

همه جمع شده بودن و منی که همیشه از توی جمع گریه کردن متنفر بودم کنار خونه ی ابدیت نشسته بودم و بلند بلند زار میزدم...

خداحافظ بابا بزرگ مهربونم...

خداحافظ بابابزرگ مهربونم...

و از اون لحظه به بعد رو اصلا یادم نیست...

پدربزرگی که اسمونی شد...

امروز یکشنبه روز هشتم اردیبهشت...

‍‍‍پیش همسری بودم(اهواز) که خواهری زنگید...شبش خوابای اشفته دیده بودم...تا زنگ زد حال همه رو پرسیدم ببینم همه خوبن اونم گفت اره..

گفتم خوابای اشفته میبینم چند روزه...پرسید چه خوابی؟ منم براش تعریف کردم...هنو وسطای خوایم بودم که زد زیر گریه و گفت درسته....

آقاجون فوت کردن...

گفت فکر کردم مامان بهت خبر داده...

ولی مامان هم به من چیزی نگفته بود بلکه زنگیده بود و به همسری خبر داده بود تا آروم آروم به من بگه...

خیلی خبر بدی بود...

تنها بودم  و دلم میخواست یکی پیشم باشه و با تمومم وجود بغلش کنم و زار بزنم ولی فقط میتونستم به دیوارا خیره شم و اشک بریزم... با تموم وجودم دلم میخواست برای آخرین بار هم شده آقاجونو ببینم و دستاشو ببوسم...

آخرین باری که دیدمش و ازش خداحافظی کردم ۱۲ فروردین بود...رفتم و خداحافظی کردم باهاش و اومدم اهواز...

و چقدر اون روز دستمو توی دستاش نگه داشت...انگار فهمیده بود اخرین باره...

دیگه بدون تو نه خونه مادربزرگه صفا داره  نه عید غدیر و عید نوروز....

چند دقیقه ای تو بهت بودم که دیدم خواهری داره گریه میکنه...از گریه اش گریه ام گرفت  اما تو ذهنم خواطراتو مرور میکردم وقتی خونمون بود...

کاش الان خونشون بودم....

کاش الان این همه فاصله نداشتم....

امروز یکی از غمگین ترین روزای زندگیم بود...