ازمايشات….
يكمي نگرانم اما توكلم به خودته و بس...
بعد از انجام ازمايشات ادواري توي اداره جواب يكي از تستام زياد خوب نبود و ازم خواستن به پزشك مراجعه كنم...
اومدم خونه و به همسري گفتم....خيلي به هم ريخته بودم ...اونقدري كه سريع رفتم و تو نت جوابو سرچ كردم و به جاهاي خوبي نرسيدم....
اگه اعصابم خرد نبود شايد به همسري هم نميگفتم كه نگران بشه...سريع بهم گفت نوبت دكتر بگير اصلا شوخي بردار نيست...
تمام شب بيدار بودم و گريه كردم و تخمه خوردم... اما وقتي خورشيد طلوع كرد يه روزنه اميد اومد تو دلم...به خودم گفتم نگارك چرا عزااااا گرفتي هنوز كه هيچي معلوم نيست...
همه چي درست ميشه....
خدا هميشه بهترين هارو برات خواسته....
خدا هميشه هواتو داشته....
ايمان دارم اينبار هم ختم به خير ميشه.....
خدايا خيلي خيلي شكرت.....
عاشقتم به تموم معنا....
ببخش منو بخاطر حرفاي اونشبم....
براي دوشنبه نوبت دكتر گرفتم ،دعا كنين برام رفقاااا