خواستگاری رسمی....

امشب مراسم خواستگاری رسمی برادر همسر جان هست و ما نیستیم....

قرار شد من مرخصی بگیرم و برای مراسم عقد خودمون رو برسونیم...

امیدوارم خانواده خوبی باشه....

خواهری حسابی دلتنگی میکنه و منم حسابی اعصابم خورده...

یکی از دلایل رفتنم شاید همین باشه وگرنه فعلا نه توان سفر دارم نه.....

خدایا شکرت برای همه چی...

شکرت برای همه چی....

برادر همسری...

همسری دیشب گفت مادر جان بهش گفته برای برادر کوچیکه رفتن خواستگاری و منتظر جواب هستند...

این یعنی کم کم به پروسه من چی بپوشم داریم نزدیک میشیم....

و اما امروز اقای رئیس بزرگ اومدن اتاق بنده و خداقوت گفتن به ما و ازمون خواستن داشبورد را زودتر تموم کنیم و برای ارائه به معاونت اماده شویم....

خداروشکر برای داشتن محیط کاری که هر روز توش چیزهای جدیدی یاد میگیرم و پویا هستم.....

و اما این روزا و دوقلوها.....

حسابی درگیرم با زندگی و شلوغیاشو و وقت استراحت نداشتنش....

دوباره اون پا درد لعنتی اومده سراغم جوری که مروز جز کفش اسپرت نمیتونستم برای سر کار رفتن به گزینه دیگه ای فکر کنم.....

میدونم از فعالیت زیاده...صبح سر کار بعدشم تو خونه و بچه ها....فرصت هم که برای ورزش نمیمونه برام.....

باید یه مدت به خودم بیشتر برسم....

انگاری بدنم داره تحلیل میره....

خدارو صدهزاران بار شکر برای شلوغی این روزام.....