امروز یکشنبه روز هشتم اردیبهشت...

‍‍‍پیش همسری بودم(اهواز) که خواهری زنگید...شبش خوابای اشفته دیده بودم...تا زنگ زد حال همه رو پرسیدم ببینم همه خوبن اونم گفت اره..

گفتم خوابای اشفته میبینم چند روزه...پرسید چه خوابی؟ منم براش تعریف کردم...هنو وسطای خوایم بودم که زد زیر گریه و گفت درسته....

آقاجون فوت کردن...

گفت فکر کردم مامان بهت خبر داده...

ولی مامان هم به من چیزی نگفته بود بلکه زنگیده بود و به همسری خبر داده بود تا آروم آروم به من بگه...

خیلی خبر بدی بود...

تنها بودم  و دلم میخواست یکی پیشم باشه و با تمومم وجود بغلش کنم و زار بزنم ولی فقط میتونستم به دیوارا خیره شم و اشک بریزم... با تموم وجودم دلم میخواست برای آخرین بار هم شده آقاجونو ببینم و دستاشو ببوسم...

آخرین باری که دیدمش و ازش خداحافظی کردم ۱۲ فروردین بود...رفتم و خداحافظی کردم باهاش و اومدم اهواز...

و چقدر اون روز دستمو توی دستاش نگه داشت...انگار فهمیده بود اخرین باره...

دیگه بدون تو نه خونه مادربزرگه صفا داره  نه عید غدیر و عید نوروز....

چند دقیقه ای تو بهت بودم که دیدم خواهری داره گریه میکنه...از گریه اش گریه ام گرفت  اما تو ذهنم خواطراتو مرور میکردم وقتی خونمون بود...

کاش الان خونشون بودم....

کاش الان این همه فاصله نداشتم....

امروز یکی از غمگین ترین روزای زندگیم بود...